گفتم : شكر ايشالله هميشه سايت بالا سرشون باشه
گفت : مرسي
گفتم : همسرتو خيلي دوسش داري!؟
گفت : بله
گفتم : دوست داشتنو تعريف كن
تعريف كرد
پرسيدم : زبونم لال اگه قرار باشه خانومت بميره چيكار براش مي كني !؟؟
گفت : ...........
حدس بزنيد چي گفت ؟
شما بودين چي كار مي كردين ؟
فقط يك چيز .... بيچاره اون بچه ....
اون روزی که از ماشین پیاده شدم رو بیاد میارم احساس سبکی داشتم پاهام رو زمین نبود چهرش رو فراموش کرده بودم خدایا نکنه نشناسمش نکنه منو نشناسه دل تو دلت نیست میدونی ... به هر طرف نگاه می کردی سبز بود نسیم صبح مهمان نوازی میکرد جیرجیرکایی که میخوندن دیگه من نبودم من جزیی از محیط بودم می تونستی از زمین فاصله بگیری. خستگی مسیر رو دادم دست باد و دستم رو به خورشید حس بارون بود اما ابر یاری نمی کرد بدترین چیز انتظاره و الان هم روی همون صندلی تنها نشستم .دنیا به همون قشنگیه که بود اما این بار وفا نکرد .یک شیشه عطر تو دستمه اما خالی . هنوز همون بو رو داره ... .
خورشید کنجکاو بود و مدام از پشت ابرا سرک می کشید باد قلموش رو برداشت و به آسمون رنگ تازه ای بخشید . تو ذهنم داشتم لحظه برخورد اول رو مجسم می کردم . قلمو رو از باد گرفتم و عکسشو تو آسمون کشیدم. میتونست هر دلی رو به دست بیاره .یکم دورتر گلها عشق بازی میکردن و عطرشون سینه هر عاشقی رو به لرزه مینداخت. کاش یک شب مهتابی میشد. ماشینها پشت سر هم میومدن و میرفتن و انتظار پشت انتظار. حس اون لحظه ای که باید ذوب شی لحظه ای که دیگه خودت نیستی فقط یک روح می مونه خدایا چه قدر اون حس رو دوست دارم . به نظر من توی یک همچین لحظه هایی خدا خیلی خوشحال میشه چون تو شادی چون داری پرواز می کنی و هر چی بالاتر بری به قلب خدا نزدیکتر میشی و اون تو رو به آغوش خودش میکشه و عشق پاکترین و الاهیترین موهبتیه که بشر تو سینش داره و تو میتونی همه اون رو فدا کنی. همه وجودت رو همه جسمت رو همه روحت رو. دیگه خودت مهم نیستی چون دیگه وجود نداری چون وجودت به تنهایی ارزشی نداره یک وقتی معنا پیدا میکنه که با یک جمع بشه و حاصلشون میشه یک. یک روح یک عشق یک قلب یک سینه یک صدا.
قلبم دیگه داشت از سینه در میومد .باد کمک میکرد ابرا بی تاب شده بودن آسمون زوزه میکشید و پارس سگی که در تلاطم باد گم میشد. صدای ترمز یک ماشین منو به زمین کشوند ...
امشب فقط خدا میدونه که من چه حالی داشتم ... میخواین بدونین ... حافظ این طور گفت حال دل منو :
این چه شور است که دور قمر می بینم؟
همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر می بینم
هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم
اسب تازی شده مجروح به زیر پالان
طوق زرین همه به گردن خر می بینم
ابلهان را همه شربت ز گلاب است و شکر
قوت دانا همه از خون جگر می بینم
هر کسی روز بهی می طلبد از ایام
مشکل اینست که هر روز بتر می بینم
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن
که من این پند به از گنج گهر می بینم
روی صندلیم سرم سنگینی کرد چشام تار شد و برای چند لحظه نیست شدم . لحظه ای که داری کنار دریا راه میری . آب ماسه های زیر پاتو خالی می کنه و احساس می کنی داری پایین می ری و من پایین تر میرفتم . احساس می کنی داری غرق می شی . دست غم گلوت رو فشار میده و چنان فشار میده و چنان فشار میده که حس می کنی داری خفه میشی و از شدت خفگی می خوای فریاد بکشی اما نیرویی برات باقی نمونده . تنهایی .مثل غنچه ای که اسیر نفرت باد بشه پر پر میشی و می شی یک شاخه خشکیده . دیگه پروانه جایی برای نشستن نداره دیگه پروانه ای نمونده به دسته صندلی فشار میاری اما حقیقت رو به جون میخری .این آخره خطه ؟ دیگه بهونه ای برای شکستن وجود نداشت .
و کمک خواستم و حافظ این طور گفت :
برید باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک بدین نوید که باد سحرگهی آورد
چه ناله ها که رسید از دلم به خرگه ماه چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
بیا ! بیا که تو حور بهشت را رضوان بدین جهان ز برای دل رهی آورد
نسیم زلف تو شد خضر راهم اندر عشق زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد بسا شکست که بر افسر شهی آورد!
رساند رایت منصور بر فلک حافظ چو اتجا به جناب شهنشهی آورد
مهم نیست که کجا باشه مهم نیست که در آغاز این مسیر باشیم یا در انتها مهم اینه که با هم باشیم مهم اینه پشت هم باشیم مهم اینه که فراموش نکنیم مهم اینه که ...
بعضی وقتا شدت این تنهایی طوریه که انگاری تو روی توی یک سیاره دیگه ولت کردن. وزنی نداری .هر لحظه احساس می کنی که ممکنه به گوشه ای از این آسمون پرت شی و در تاریکی بلعیده شی . حتی صدای خودتم نمی شنوی . موجودیت معنی نداره. اما هنوز قلبت داره برای یک نفر میزنه اما آیا راه برگشتی هست ؟
لحظه ای که ماشین ترمز کرد دیدم یک نفر داره برام دست تکون میده خورشید فورانی کرد و باد حرکتی . ابرا حرفی برای گفتن نداشتن باد از نفس ایستاد شاهپرک از پر کشیدن و ثانیه از حرکت. به سبکبالی پروانه قدم بر میداشت و سریع تر از ثانیه ولی من زانوم نای حرکت نداشت ... بریدم... و در یک لحظه بی حضوری به حضور رسید و من و تو شدیم ما .یک شیشه عطر تو دستمه اما خالی . هنوز همون بو رو داره ... .
حس پرواز تا حالا داشتین؟ برای من که جالب بود. یک سفره خونه سنتی بود. به هر طرف نگاه می کردم فقط یک چیزو می دیدم . اما زمان بی رحمتر از همیشه خورشید رو با خودش برد و من تنها شدم. فقط ماسه هایی بودن که زیر پام خالی می شدن.
اولین باری که دیدمش یعنی اون لحظه ای که وارد شد عین این بود که یک بستنی رو بندازن تو کوره . من آب شدم. به نظر بی تفاوت می اومد اما من همون لحظه اول اسیر شدم. دیگه مال خودم نبودم نمی دونم چی شد ولی یک چیزی از من کنده شد. نمیدونم اما مطمئن بودم اگه بره دیگه نمی بینمش اما خدا مهربون تر از این حرفا بود. ما برای هم شدیم. هنوزم دوسش دارم ...
مهم نیست که کجا هستی هر جا باشی تو قلبمی همیشه . دوست دارم نازنین.
به چي؟
شما بگين ... اول چه اتفاقاتي ممكنه دردناك باشه هوم؟!!!!
وقتي عصباني مي شي چيكار مي كني هوم ؟! البته نكته اي كه در اين موارد به خوبي قابل مشاهده است مي توني درون آدما رو خوب ببيني پس دقت كنين و اين فرصت رو از دست ندين .
من با آدماي مختلفي صحبت مي كردم و نظرات جالبي ميشنيدم، يكي مي گفت دور ميشم يكي آب سرد مي خورد يكي دوش آب سرد مي گرفت يكي مي گفت غير قابل كنترل ميشم ( البته كنترل خود در اين لحظه بنظر غير قابل دسترس مياد و اين بنظر من لحظه شكاره تا شما خوب درون خودتون يا طرف مقابل رو ببينين ) يكي فحش مي داد يكي جيغ ميكشيد يكي دست بزن خوبي داشت ... خلاصه هر كس به طريقي
شما چي؟ عصباني ميشين ؟ آيا اون موقع هم خودتون هستين ؟ چيزي كه هست در اين مسير ممكنه به شناختهاي جالبي برسين ، ولي بهتره اول توي خودتونو ببينين بعد سعي كنيد قضاوت نكنيد !!!
عرضم به حضور به لیمو جان عزیزم فدات شم قربون شکلت برم بله منحصرا لزومی نداره دقیقا کپ هم باشیم چوت زیبایی زندگی به همین تفاوتهاست اما بی تفاوتی خیلی بده تو اینو خودت قبول می کنی نه
اما نگاه نو می فرمایند که براحتی البته می فرمایند در مسیر پیشرفت ممکنه همه چیز برات تکراری بشه پس این نگاه نمیتونه نو باشه یا هر روز نو باشه یا هر لحظه چون فراموش میکنه و میتونه کنار بذاره و یادش بره این سیستم مغز ماست که چیزی اگر اون رو ناراحت کنه در پستوی خانه ذهن انبارش میکنه دفنش میکنه و در رابطه با ذات بله وقتی یک نوزاد به دنیا میاد اون پاکه اون ذات اون روح اون جسم اون کالبد همگی پاکند معصومند بعد بر اثر یک تربیت نادرست ممکنه بشه قاتل باز هم به اون می تونی بگی که ذاتش پاکه ؟ انسانها در مسیر کمال رو بجلو حرکت می کنند تا به تکامل برسند ذاتا نمیشه گفت که کسی بی تربیت است حتی اونی که میکشه اما در طی این مسیر خیلیها به بیراهه میرن تعرفت از ذات چی بود ؟
بگذریم بریم سر گلهامون اون گلی که دوسش داریم ....
بعضی وقتا واقعا واژه کم میاره و حیف که ما اسیر واژه ایم چون در اون لحظه در اوج شکوه یک لحظه فراموش نشدنی اوج احساساتت شاید فقط بتونه دو کلمه باشه که اگر این واژه رو هم از شما بگیرند شما اگر قرار باشه خودتون رو معرفی کنین یا بهتره بگم یک تعریف ساده از خودتون داشته باشین شاید نتونین
وقتی توی یک باغ به چه قشنگی در مسیری که قلبتون دراه به شما خط میده در مسیری که باد داره شما را هدایت میکنه به دنبال یک صدا و در مسیری که در رویاهاتون دیده بودین به گلی میرسین که برای همیشه میخواستین حتی اگر اونجا حضور نداشته باشی و حتی اگر هر آنچه که می بینی فقط یک رویا باشه حاضری همه چیزت رو فدا کنی تا در کنارش باشی باد شدت می گیره آسمون سیاه میشه و دیگه خورشید رو هم نداری اما برات مهم نیست که بعد از این چه اتفاقی برات می افته مهم اینه که به گل رسیدی از کمر خم می شی تا اونو بهتر ببینی فوق العادست باور نمی کنی می بوییش لمسش می کنی چه قدر لطیف اون احسلس داره وقتی نوازشش می کنی وقتی داری باهاش حرف میزنی اون می مشنوه اون درک میکنه اون گرما رو اون حس رو ولی تو از احساس اون هیچی نمی فهمی چون اون به روش خودش عمل میکنه جلوتر میری اما تیغ هم داره! بیشتر از اون بهت اجازه نمی ده که بهش نزدیک شی توی این باغ و این باد و این گل خدایا چه کار کنم دیوارهای باغ به نظرت تنگ تر میشه باد ممکنه کمر این گل رو بشکنه ولی اگر تو کمر این گل رو بشکنی چی اگه باد شکوندیش چی....
چی بگه آدم بعضی وقتا خدا چه خوابایی که برای آدم نمی بینه البته می گن کار تقدیره نه خدا جون. والا ما قبل عید یعنی 24 ساعت قبل از عید یه دعا کردیم بعد پیش خودم فکر کردم خوب شد پیش خودم این دعا رو کردم اگه نمی کردم دیگه چه بلایی سرمون میومد البته البته نمیشه گفت بلا حالا هر چی که ما اسمش رو بذاریم اما جالب نبود در کل شروع خوبی نبود بعضی وقتا اتفاقات عجیبی رخ میده نمیتونی دقیقا بگی که چه حکمتی داره اما هر چی هست سخته
بگذریم ...
اما ... امان از وقتی که یک چیزی رو گم کنین یا بهتره بگم یه چیزی رو پیدا کنین و اون چیز براون خلی ارزشمنده و به هیچ قیمتی حاضر نیستید که اونو از دست بدید چه قدر واقعا براتون ارزش داره مثل اینکه بگین جون یک آدم چه قدر می ارزه ؟
تا حالا از خودتون پرسیدیدن که واقعا جون هر آدم چه قدر می ارزه ؟ چه قدر براش حاضرین مایه بذارین ؟ چه قدر حاضرین براش پول بدین ... اوه زشت بود ... ناراحت شدین پولکی نیستین ... به ما دنیا اهمیت نمیدین و حاضرین فداکاری کنین ... باید بگم معذرت می خوام غلط کردی .... تو یک چیز هممون مشترکیم و اون اینه که یادمون میره ....
یادمون میره که چی هستیم کی هستیم و کجاییم و می خواییم چه غلطی کنیم بس کی ذاتمون کثیفه بس کی طماعییم بس کی بی ذاتیم بس کی پستیم و پدرسوخته و ..... چی بگم ..... شما که این طوری نیستین هستین
دور از جون شما گلم
اگه بپرسن تا حالا قشنگترین حسی که داشتی چی بوده چی جواب میدین؟ اصلا کی بوده چه وقت چه فصلی یک بار بوده یا همیشه باهات بوده یا تازه بهش رسیدی یا از دستش دادی یا داری از دستش میدی یا تازه داری بهش میرسی کدوم یکی ؟!
گرمه حسش ؟ لطیفه ؟ خسته کنندست کسل کننده لذت بخش اوه ه ه ه ه ه ه ترسناک کدوم
آدمه ؟ گله ... ماشینته وقتی داریش چه حسی داری می خوای با هاش چی کار کنی ؟ سوالم خصوصی بود
OK خوب سوال اینجاست که از چه زاویه ای بهش نگاه کنی و واقعا چه قدر برات ارزش داره
اولش داغی چون تازه بهش رسیدی بعد ولرم میشی بعد می بینی داره برات تکراری میشه بعد احساس می کنی داره دلتو میزنه بعد احساس می کنی دیگه نمی خوای ببینیش حالا فرض کن همه اون چیز فقط یک میخ بود اما سوال اینجاست که اون میخ هم همون حسو نسبت به تو داره ؟ من که می گم نه
اون موقع موبایل نبود . قلم بود و کاغذ و یک تیم حرفه ای مشتمل بر بهترین افراد با با بالاترین قوه تخیل که بهترین و رمانتیکترین اشعار و داستانها را کنار هم می چیدند تا یک عاشق و معشوق را بهم برسانند و این نامه آه که اگر بدانید این نامه چه مسیرهایی را که طی نمی کرد تا بدست صاحبش برسد آی که چه باحال بود چه صفایی داشت چه برفایی چه زیر بارونهایی چه آدمایی
آدم وقتی به گذشتش نگاه میکنه و میبینه که انگاری سایش همین بغل روی دیوار افتاده آه سردی از وجودش بلند میشه و میگه کاش میشد به عقب برگردم اما سرنوشت بیرحم و زمان این نگهبان مسیر زندگی نمی ذارن که حتی به عقب برگردی آره عزیز اینجا میبینی که زندگی تلخ میشود و حسرت میخواد سینت رو پاره کنه اما کاری هم میتونی بکنی ... نه ؟!
آه .... قدیما برای رسیدن به عشقت که چه تلاشهایی که نمیکردی و چقدر حیا داشتیم که مبادا کسی بفهمه مبادا کلاغی ما رو بپاد و فرشته ها همیشه مراقبت بودن تا شیطنتت شیرین باشه هممون عاشق بارون بودیم و راه رفتن روی اون همه برگ و راه رفتن روی برفا و نگاه کردن به درختایی که هیچ برگی ندارن و فرشته هایی که از پشت درختا مراقبت بودن که مبادا ...
آی دلم .... حس گریه قشنگه اون وقتا اگع میگفتی دوست دارم از جون و دل بود و هر بار میگفتی بدن یک فرشته رو میلرزوندی اما حالا اینقدر دروغ توشه که اگه یک روز بشینی به خودن نگاه کنی خودت از خودت حالت بهم میخوره
اما قدیما ... برف بازی میکریدم فرشته ها میخندیدن دنیا قشنگ تر بود پول نبود ریا نبود دروغ نبود گریه بود خنده بود گاهی یک تولد گاهی یک مرگ و گاهی حس یک عاشق یک عشق اون قدر در درونت فرو می رفت که دیگه خودت نبودی
بعضی وقتا می ترسیدی ببوسیش اما قلبت مثل چی می زد حس یک نوازش حس ترس تنهایی یک خلوت فرشته ها میخندیدند حواسشون بهت بود نمیدیشون اما باهات بودن چقدر پاییز دلتنگ میشدی اما تنها نبودی
شما یک شب به خودت میای میبنی تنهایی